هیچ چیز نشئه‌آورتر از افیون قصه نیست؛ نسخۀ دیرین نیاکان انسان و مقاوم‌ترین میراث فرهنگی‌اش.

سندروم زندگی نامعتبر / میثم خیرخواه


قصۀ آن فقیر و نشان جای گنج


می‌گویند روزی مردی صوفی‌مسلک در خواب هاتفی را دید که به او گفت به فلان کوه برو، پشت به قبله بایست، تیری در چلۀ کمان بگذار و هرکجا تیر به زمین فرود آمد آنجا در پی گنجی بزرگ باش. پس مرد صوفی رفت و کوه را با سختی فراوان پیدا کرد. تیر را در کمان گذاشت و با همۀ قدرتش آن را پراند. تیر جایی در پایین کوه فرود آمد و مرد شروع کرد به کندن مکان فرود تیر. ولی خبری از گنج نبود که نبود. یک بار، ده بار، صد بار دیگر مرد صوفی همان کار را تکرار کرد و به گنج نرسید.

خبر در شهر پیچید که مردی در بیابان پی گنجی می‌گردد. پادشاه مرد را پیش خود خواند و از او نقشۀ گنج را طلب کرد. مرد صوفی ماجرای خواب را تعریف کرد و اینچنین شد که مأموران پادشاه کل زمین‌های اطراف را در پی گنجی که آن هاتف نویدش را داده بود گشتند و به چیزی دست پیدا نکردند. پادشاه نقشۀ گنج را به مرد فقیر برگرداند و او را از دربار بیرون راند. مرد فقیر مأیوسانه به زاری پرداخت و به خواب فرو رفت.

آن هاتف دوباره در عالم رؤیا بر مرد ظاهر شد و گفت: ما گفتیم تیر را در کمان بگذار! ولیکن نگفتیم پرتابش کن. گنج درست زیر پای تو بود و تو هربار تیر را دورتر پرتاب می‌کردی و از گنج دورتر می‌شدی. و بعد مولوی به سیاق حکایت‌های قدیمی، دست به نتیجه‌گیری می‌زند و بیان می‌کند که‌ در حقیقت این گنج خود آن مرد صوفی است. و گنج حقیقی در درون خود ماست. و این ما هستیم که اشتباهی جای دیگری را جستجو می‌کنیم.

«ای کمان و تیرها بر ساخته

صید نزدیک و تو دور انداخته

هرکه دوراندازتر او دورتر

وز چنین گنجست او مهجورتر»

دفتر ششم-مثنوی مولوی


نقش کوچکی در یک تمثیل یا تولد یک یاغی


سندروم زندگی نامعتبر میثم خیرخواه، با یک تمثیل شروع می‌شود. با تمثیل «گل همیشه بهار»:

روزی پنج نفر در پی یافتن گل همیشه بهار به راه می‌افتند. دو نفر، همان اول راه از آمدن منصرف می‌شوند، نفر سوم با دیدن نخستین گل به چیزی که یافته قناعت می‌کند، نفر چهارم در میانۀ راه جان خودش را از دست می‌دهد و تنها نفر پنجم است که پس از طی کردن مسیری سخت و دست‌وپنجه نرم کردن با مشکلات راه، به گل همیشه بهار می‌رسد.

تمثیلی که خواننده را به یاد همان حکایت مرد صوفی‌مسلک دفتر ششم مثنوی می‌اندازد. مردی که ماجراها داشت برای رسیدن به گنج، سختی‌های زیادی کشید، بالا و پایین‌های زیادی را طی کرد، مأیوس شد، ولی از پا ننشستن تا در نهایت برسد به گنجی که درست زیر پای خودش بود.

سندروم زندگی نامعتبر ماجرای زندگی رضا پارسی سی‌وپنج ساله است. مردی که از همان شروع کتاب می‌فهمیم در انزوای زندگی فرورفته و با تنهایی خو گرفته است:

دیروز پیامک بانک روز تولدم را تبریک گفت. فقط پیامک بانک. این حقیرترین شکل تنهایی است.

رضا پارسی، مردی که در زندگی می‌خواسته همان نفر پنجم تمثیل باشد و حالا که به میان‌سالی رسیده با این واقعیت کنار آمده است که هیچ چیز نیست:

من همیشه می‌خواستم پنجمی باشم. سربلند و خسته و پر از افتخار. کسی باشم که کار را تمام کرده و در راه بازگشت سختی‌هایش را به یاد می‌آورد و به لحظۀ خوش رسیدن فکر می‌کند. بارها در موقعیت تردید و ترس به گرداب‌های رود خروشان نگاه کرده‌ام، اما تسلیم نشده‌ام و راه را ادامه داد‌ه‌ام. من تا پیش از پیامک بانک، پنجمی بودم.

امروز سی و پنج ساله شدم و هیچ چیزی نیستم، جز آدمی که خیال می‌کرده اتفاقی در راه است

سندروم زندگی نامعتبر نوشتۀ میثم خیرخواه


احوالات یک یاغی


در ادامۀ رمان سندروم زندگی نامعتبر، رضا پارسی را می‌بینیم که چطور از آدمی آرام و تنها تبدیل می‌شود به یک طغیانگر، یا به قول میثم خیرخواه به یک یاغی.

راوی داستان در هر فصل عوض می‌شود. گاه خود رضا پارسی روایتگر زندگی خودش است و گاه با راوی دانای کل طرف هستیم. رمان به شیوه‌ای غیرخطی روایت می‌شود.

فصل اول که تولد یک یاغی نام دارد، با سی‌وپنج سالگی رضا پارسی شروع می‌شود و با بیان تمثیل گل همیشه بهار ادامه می‌یابد. در فصل دوم راوی قصه تغییر می‌کند. دانای کل راوی فصل دوم است. اوست که زندگی رضا پارسی را واکاوی می‌کند و داستان را پیش می‌برد.

راوی فصل‌های فرد خود رضا پارسی است و راوی فصل‌های زوج دانای کل است.(به جز فصل شش و هفت که این ترتیب تغییر می‌کند.) بهره‌بردن از دو راوی برای روایت، کاری است که خیرخواه به خوبی از عهدۀ آن برآمده. اگرچه در بعضی وقت‌ها زبان رضا پارسی به زبان راوی دانای کل نزدیک می‌شود و این می‌تواند یک نقطۀ ضعف برای داستان باشد.


سبکی تحمل ناپذیر یاغی


می‌گویند داستان‌نویس کسی است که داستان را تعریف نکند، بلکه آن را به تصویر بکشد. اگر قرار باشد نقطۀ قوت شاخصی برای سندروم زندگی نامعتبر نام ببرم، همین موضوع است. رضا پارسی سندروم زندگی نامعتبر زنده است. آن‌قدر زنده که می‌توانی تک تک صحنه‌های زندگی‌اش را از نزدیک ببینی و لمس کنی. آن‌قدر زنده که شاید به این فکر بیفتی، نکند رضا پارسی را همین دیروز، وسط کوچۀ بهار یا یکی از خیابان‌های شهر دیده‌ای و نشناخته‌ای؟ و همین زنده بودنش است که خواننده را به دنبال خود می‌کشاند.

رضا پارسی سندروم زندگی نامعتبر دور از ما نیست، یکی از خود ماست. یکی از خود ما در همین خیابان‌های شهر. مردی است که وقتی از پله‌های مترو می‌آید بالا زیپ بالاپوشش را تا زیر گلو بالا می‌کشد و دست‌هایش را در جیب فرو می‌کند تا از باد و سرما در امان باشد.


تاریخچۀ نامعتبر یک یاغی (خطر لو رفتن داستان)


فصل آخر سندروم زندگی نامعتبر، جایی است که بالاخره نویسنده تصمیم می‌گیرد ما را با زندگی رضا پارسی آشنا کند. تا تاریخچۀ زندگی یک یاغی را برایمان بازگو کند:

رضا پارسی جوانی که تمام کودکی‌اش را با قصه‌ها و افسانه‌های زندگانی جدش سپری کرده و به همین خاطر است که همیشه در زندگی‌ دنبال قهرمان شدن و نفر پنجم بودن است.

رضا پارسی که رفته رفته به یک یاغی و یا بهتر است بگوییم یک افسانه اجتماعی تبدیل می‌شود و از آن ظاهر آرام و گوشه‌گیر خودش را خلاص می‌کند.

رضا پارسی سندروم زندگی نامعتبر، در شب چهارشنبه سوری، پس از آنکه در مغناطیس جمعی بقیۀ آدم‌ها قرار می‌گیرد، هامون، دوست خیالی‌ و عقل کلش را می‌گذارد پشت درب. دوستی که به جای تمام دنیا فکر می‌کند و به اندازۀ تمام مردم دنیا حرف دارد برای گفتن. عقل کل است و همه چیز دان. هامون را پشت درب می‌گذارد و از آن شب هامون برای رضا پارسی ناپدید می‌شود.

فصل آخر سندروم زندگی نامعتبر، فصلی است که نویسنده ضربه‌های نهایی را به خواننده می‌زند. او را نقش بر زمین می‌کند و لحظه به لحظه بر بهت و تعجبش می‌افزاید. خواننده اگر از همان ابتدا پی‌گیر داستان بوده و آن را با دقت خوانده باشد، یک چیزهایی دستگیرش شده، اما در فصل آخر است که می‌فهمد همۀ آن حکایت‌های نامعقول خانم‌جان، مادربزرگ رضا پارسی، خیال‌پردازی‌های خود او بوده و از هیچ ساخته شده بوده، که حتی هامون نیز دوستی است خیالی که از هیچ خلق شده تا خیال مادربزرگ از بابت رضا راحت باشد. و چه بسا همۀ آن یاغی‌گری‌ها و حادثه‌های عجیب هم چیزی جز تخیلات رضا پارسی یا نویسندۀ کتاب سندروم زندگی نامعتبر نباشد.